لغت نامه دهخدا
پرکینه.[ پ ُ ن َ / ن ِ ] ( ص مرکب ) پرکین. حَقود:
هم ایزد گشسپ و یلان سینه را
بپرسید و گردان پرکینه را.فردوسی.وزین روی پرکینه دل سوفرای
بکردار باد اندرآمد ز جای.فردوسی.
پرکینه.[ پ ُ ن َ / ن ِ ] ( ص مرکب ) پرکین. حَقود:
هم ایزد گشسپ و یلان سینه را
بپرسید و گردان پرکینه را.فردوسی.وزین روی پرکینه دل سوفرای
بکردار باد اندرآمد ز جای.فردوسی.
( صفت ) پر حسد پر حقد.
💡 به دل، داغ غم عشق بت پرکینه ای دارم نه داغ است این که از جان رونما آیینه ای دارم
💡 دل پرکینه ز سوهان بدیها است برنج نیست دور ار کشد آیینه ز زنگار قصاص
💡 دل سام پرکینه و خشم و جنگ به پیکار او تیز کرده دو چنگ
💡 همی جست ازو پیل راه گریز تجانوی پرکینه و پر ستیز