هنر سوار

لغت نامه دهخدا

هنرسوار. [ هَُ ن َ س َ ] ( ص مرکب ) آنکه گویی هنر را چون مرکبی رام کرده و بر آن سوار است. هنرمند:
هنرسواری دلیر که روی میدان از او
چو کاغذ از کلک او ز نعل گیرد نشان.مسعودسعد.مرد هنرسوار که یک باره از هنر
اندر جهان نماند که او زیر ران نداشت.مسعودسعد.

فرهنگ فارسی

آنکه گویی هنر را چون مرکبی رام کرده و بر آن سوار است هنرمند

جمله سازی با هنر سوار

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 مرد هنر سوار که یک باره از هنر اندر جهان نماند که او زیر ران نداشت

💡 ای پر هنر سوار به میدان کر و فر در باد و برق چیست مجی و ذهاب تو

💡 در هر هنر سوار جهانی و بی خلاف فرزند تو نظیر تو باشد بهر هنر

💡 ای پر هنر سوار به میدان نام و ننگ باد قضا شکاف ندارد غبار تو

💡 همه زبون شمرند از هنر سوار دلیر همه سبک شکنند از ظفر سپاه‌گران