مرزغن
لغت نامه دهخدا
مرزغن. [ م َ زَ غ َ ] ( اِ ) گورستان. ( لغت فرس اسدی ) ( اوبهی ) ( جهانگیری ) ( صحاح الفرس ).مرغزن. ( جهانگیری ). رجوع به مرغزن شود:
هر که را راهبرزغن باشد
منزل او به مرزغن باشد.عنصری ( لغت فرس اسدی ).هیج نندیشی که تا خود چون بود انجام کار
مرغزار آید جزای فعل تو یا مرزغن.سنائی ( از جهانگیری ).|| آتش.( جهانگیری ) ( رشیدی ). مرزغان. ( رشیدی ). رجوع به مرغزن شود. || دوزخ. ( برهان قاطع ). رجوع به مرغزن و حواشی آن شود. || آتشدان. ( برهان قاطع ). رجوع به مرغزن شود.
فرهنگ عمید
گورستان، قبرستان: هر که را راهبر زغن باشد / منزل او به مرزغن باشد (عنصری: ۳۶۶ ).
جمله سازی با مرزغن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 هوس اندر دل آدم نمیرد همان آتش میان مرزغن هست
💡 آفتاب از علم لشکر او منخسف است روزگار از شرر خنجر او مرزغن است
💡 هنوز لاشه ی کابل خدا ز سطوت تو به مرزغن ز فزع چشم خونفشان دارد
💡 گوش سماک و نعرهٔ رستم ز مرزغن شمع سپهر و ناله رویین تن از مزار
💡 آن یک در مرزغن چو گونهٔ معشوق وان دگر اندر بلور چون لب دلبر
💡 از ثواب مرمّت ملکش شده شادان به مرزغن شاپور