لغت نامه دهخدا
فزود. [ ف ُ ] ( مص مرخم، اِمص ) اسم از فزودن. مقابل کاست. ( یادداشت بخط مؤلف ):
اگرچه فخر ایران اصفهان است
فزود قدرش از فخر جهان است.فخرالدین اسعد.
فزود. [ ف ُ ] ( مص مرخم، اِمص ) اسم از فزودن. مقابل کاست. ( یادداشت بخط مؤلف ):
اگرچه فخر ایران اصفهان است
فزود قدرش از فخر جهان است.فخرالدین اسعد.
اسم از فزودن. مقابل کاست
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 زیان نکرد سلیمان زدلنوازی مور به حسن سلطنت خود فزود خال دگر
💡 بحر ارجیش فزود از قدم من آنسانک برج برجیس ز یونس شرف افزود شرف
💡 صد در از لطف گشود ایشان را قرب بر قرب فزود ایشان را
💡 اگر تلخیی رفت و تندی فزود ز روی زبان بود و از دل نبود
💡 همی غم فزود آن و این را به غم بسی مویه کردند هردو بهم
💡 غفلت من از شتاب زندگی خواهد فزود رفتهرفته زین صدای آب خوابم میبرد