لغت نامه دهخدا
فریشم. [ ف َ ش ُ / ش َ ] ( اِ ) ابریشم. ( یادداشت مؤلف ):
تا پیل چو یک فریشم پیله
اندرنشود به چشمه سوزن.عسجدی.
فریشم. [ ف َ ش ُ / ش َ ] ( اِ ) ابریشم. ( یادداشت مؤلف ):
تا پیل چو یک فریشم پیله
اندرنشود به چشمه سوزن.عسجدی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شده از غیرتش فریشم تن زَهرهٔ زِهرهٔ بریشمزن