لغت نامه دهخدا
چرخ کاری. [ چ َ ] ( حامص مرکب ) تراشکاری. تراش دادن فلزات. چرخ گری. سوهان کاری. نوعی صنعت که صنعتگر آنرا «چرخ کار» مینامیده اند. رجوع به چرخکار و چرخگر و چرخگری شود.
چرخ کاری. [ چ َ ] ( حامص مرکب ) تراشکاری. تراش دادن فلزات. چرخ گری. سوهان کاری. نوعی صنعت که صنعتگر آنرا «چرخ کار» مینامیده اند. رجوع به چرخکار و چرخگر و چرخگری شود.
۱. شغل و عمل چرخ کار.
۲. تراش دادن فلزات، تراش کاری.
۳. دوختن با چرخ خیاطی.
تراشکاری. تراش دادن فلزات نوعی صنعت که صنعتگر آن را چرخ کار می نامیده اند.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از قضا دور چرخ کاری کرد شاه اندیشهٔ شکاری کرد