لغت نامه دهخدا
چارموج. [ م َ / مُو ] ( اِ مرکب ) چهارموج. چارموجه. طوفان. گرداب که بهندی «بهنور» گویند. ( آنندراج ):
کسی کزشش جهت کرده کناره
فتد در چارموج از حسن پنجاب.آرزو ( از آنندراج ).و رجوع به چارموجه شود.
چارموج. [ م َ / مُو ] ( اِ مرکب ) چهارموج. چارموجه. طوفان. گرداب که بهندی «بهنور» گویند. ( آنندراج ):
کسی کزشش جهت کرده کناره
فتد در چارموج از حسن پنجاب.آرزو ( از آنندراج ).و رجوع به چارموجه شود.
چهار موج. چار موجه. طوفان. گرداب که بهندی. گویند.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چار دیوار است دیگر، چار موج بحر غم ساحل آن دامن صحرای عشرت گستر است
💡 در چار موج بحر عدم غرق می شدی فلک وجود گر نرساندی تو بر کنار
💡 فلک وجود را نه اگر بود ناخدای در چار موج بحر عدم بود غوطه ور
💡 بختم چو کشتیای است فتاده به چار موج سکان فرو گسسته و بشکسته بادبان
💡 ربط اجزای عناصر بس که بیشیرازه بود هریکی را چار موج فتنه توفان یافتم
💡 زین دل که بسته ایم به این جسم عنصری در چار موج حادثه لنگر فکنده ایم