لغت نامه دهخدا
نمک نشناس. [ ن َ م َ ن َ ] ( نف مرکب ) نمک ناشناس. ناسپاس. بی وفا.
نمک نشناس. [ ن َ م َ ن َ ] ( نف مرکب ) نمک ناشناس. ناسپاس. بی وفا.
آن که حقوق نان ونمک را رعایت نکند، نمک به حرام، ناسپاس.
( صفت ): زنک سخن چین و نمک نشناس با این وصف باز شرم نمیکرد و با او دم از دوستی میزد.
💡 باغ بزرگی کنار خانه ما بود که دیوار کناریاش ریخته بود. باغبان آنجا و زنش گاه گاهی برای کمک به خانه ما میآمدند. یک روز زن باغبان مریض شد. فریار رفت پیششان، بهشان رسید و زن را به بیمارستان برد. بعد نشست برای من تعریف کرد که این زن چقدر نمک نشناس بوده و مدام غر میزده و هر کاری فریار برایش میکرده، باز هم متوقع بوده، تا جایی که در ماشین را هم فریار باید برایش باز و بسته میکرده. این موضوع برای من تلنگری بود. حس کردم اگر بشود درونش را بشکافم، موضوع جالبی میشود.