لغت نامه دهخدا
نعوت. [ ن ُ ] ( ع اِ ) ج ِ نعت. رجوع به نَعت شود: پس از رسیدن ما به نشابور رسول خلیفه دررسید با عهد و لوا و نعوت و کرامات، چنانکه هیچ پادشاهی را مانند آن ندادستند. ( تاریخ بیهقی ). هر خردمندی که فطنتی دارد تواند دانست که حمید امیرالمؤمنین به معنی از نعوت حضرت خلافت است. ( تاریخ بیهقی ).
نعوة. [ ن َع ْ وَ ] ( ع اِ ) گو زیر زه بینی. هی نقرة تحت وترة الانف. ( بحر الجواهر ) ( یادداشت مؤلف ).