ناخفته
متضادها
خفته، خوابیده
لغت نامه دهخدا
ناخفته. [ خ ُ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) نخوابیده. نخفته. نخسپیده. خواب ناکرده. بیدار مانده. شب زنده دار. ج، ناخفتگان:
شبی برسرش لشکر آورد خواب
که چند آورد مرد ناخفته تاب.سعدی.درازی شب از ناخفتگان پرس
که خواب آلوده را کوته نماید.سعدی. || بیداردل. هوشیار. ج، ناخفتگان:
همان چون سر آری به سوی نشیب
ز ناخفتگان بر تو آید نهیب.فردوسی.|| بسته و فسرده ناشده. ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ فارسی
(صفت ) ۱ - نخوابیده بیدار مانده. ۲ - بیداردل هوشیار جمع: ناخفتگان: همان چون سر آری بسوی نشیب ز نا خفتگان بر تو آید نهیب. ( شا. )
جمله سازی با ناخفته
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خواب کم کن تا رخ مقصود را بینی به خواب زانکه این دولت نصیب چشم شب ناخفته شد
💡 دلم زانرو رود دنبال آن چشم که شب ناخفته را آسان برد خواب
💡 چشم من چون بخت تو ناخفته به کار من چون زلف تو آشفته به
💡 گفتم: ای نور چشم ناخفته همه گفتند، چیست ناگفته؟
💡 هیچ تشویشی در او نابوده جز در زلف دوست هیچ بیماری درو ناخفته الا چشم یار
💡 زآتش غم شمعسان ناخفته یکشب روز کن یا زحال دیده شب زندهدار ما مپرس