لغت نامه دهخدا
کماهی. [ ک َ هی / ک َ هَِ ی َ ] ( ع ق مرکب ) رجوع به ترکیبهای کَما شود.
کماهی. [ ] ( اِخ ) تیره ای از بهمئی از شعبه لیراوی، از ایلهای کوه کیلویه فارس. ( جغرافیای سیاسی کیهان ص 89 ).
کماهی. [ ک َ هی / ک َ هَِ ی َ ] ( ع ق مرکب ) رجوع به ترکیبهای کَما شود.
کماهی. [ ] ( اِخ ) تیره ای از بهمئی از شعبه لیراوی، از ایلهای کوه کیلویه فارس. ( جغرافیای سیاسی کیهان ص 89 ).
همچنان که هست.
تیره از بهمئی از شعبه لیراوی از ایلهای کوه کیلویه فارس
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ای در هوای مهر تو ذرات کاینات واقف نه از کماهی ذات تو هیچ ذات
💡 چو رنجیدند یارانت کماهی نبخشندت اگر صد عذر خواهی
💡 به مردم ز من احکام کماهی رساندی چه اوامر چه نواهی
💡 همانا که رأی همایون شاه ندارد ز حالم کماهی خبر
💡 شوی خود از اراده خود کماهی فنا اندر ارادات الهی
💡 عاشقان در آتش عشق تو خود را سوختند تا کماهی سر عشق و عاشقی آموختند