لغت نامه دهخدا
پرخار. [ پ ُ ] ( ص مرکب ) که خار بسیار دارد:
تا بگفتاری پربار یکی نخلی
چون بفعل آئی پرخار مغیلانی.ناصرخسرو.اِشواک؛ اِشاکة؛ پرخار شدن.
پرخار. [ پ ُ ] ( ص مرکب ) که خار بسیار دارد:
تا بگفتاری پربار یکی نخلی
چون بفعل آئی پرخار مغیلانی.ناصرخسرو.اِشواک؛ اِشاکة؛ پرخار شدن.
۱. گیاهی که خار بسیار دارد.
۲. زمینی که در آن خار بسیار روییده باشد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خار گلزار وطن دامن انسش بکشید هر که درگلشن پرخار جهان مأوا کرد
💡 غم این وادی پرخار چرا باید خورد؟ تو که چون بی خبری تخت روانی داری؟
💡 گر سوزن عیسی شود این وادی پرخار از دل چه خیال است مرا خار برآید
💡 عضوم همه پرخار چو ماهی بود اما هرگز نخلد خار تعلق بدنم را
💡 چه شد ار داد بهصدرنگ گل آن گلبن ناز که ازو نیست بجز دامن پرخار مرا
💡 هر که صائب چشم پوشد از پسند خویشتن عالم پرخار در چشمش گلستان می شود