لغت نامه دهخدا
هم چشمی. [ هََ چ َ / چ ِ ] ( حامص مرکب ) رقابت و برابری نمودن. ( یادداشت مؤلف ). چشم وهم چشمی نیز به معنی هم چشمی است.
- هم چشمی کردن؛ رقابت کردن. رجوع به هم چشم شود.
هم چشمی. [ هََ چ َ / چ ِ ] ( حامص مرکب ) رقابت و برابری نمودن. ( یادداشت مؤلف ). چشم وهم چشمی نیز به معنی هم چشمی است.
- هم چشمی کردن؛ رقابت کردن. رجوع به هم چشم شود.
۱. رقابت کردن.
۲. حسد ورزیدن.
💡 شأن هم چشمی جویا نبود مجنون را هر سرشکی که چکید از مژه ام مجنون بود
💡 به نیسان بهاری لاف هم چشمی زند اشکم گهر در دامن دل بسکه گفتار تو می ریزد
💡 کرده هم چشمی بدودریا که باشدمضطرب سرکشی بنموده کوه از او که گشته سنگسار
💡 از تماشای چمن پای نظر پیچیده ایم عمرها از گریه هم چشمی شبنم کرده ایم
💡 سایل بهکف اهلکرمگر به غلط هم چشمی بگشاید لب صد رنگ سوال است
💡 فیّاض بگذر از سر هم چشمی فلک با کس درین معامله نتوان شریک شد