لغت نامه دهخدا
نوشخورد. [ خوَرْ / خُرْ ] ( مص مرکب مرخم، اِمص مرکب ) نوش خوردن. شادخواری. رجوع به نوش خوردن شود. || ( اِ مرکب ) طعام گوارا. ( یادداشت مؤلف ). شراب خوشگوار. نوشخوار. رجوع به شاهد ذیل معنی قبلی شود:
بسا خان و کاشانه و بادغرد
بدواندرون شادی و نوشخورد.بوشکور. || پرده ای است از موسیقی قدیم. ( فرهنگ فارسی معین ):
راه طاعت گیر و گوش هوش سوی علم دار
چند داری گوش سوی نوشخورد و راهوی ؟ناصرخسرو.|| ( ن مف مرکب ) نوشخورده. به لذت خورده. ( فرهنگ فارسی معین ).