ناسامان

مترادف‌ها

بی‌ثبات، ناپایدار، بی‌نظم، آشوب‌زده

متضادها

سامان

لغت نامه دهخدا

ناسامان. ( ص مرکب ) نابسامان. بی هنجار. آشفته. بی حساب. نامنظم:
اندرین روزگار ناسامان
هرکه را علم هست یا هنر است
همچو روباه هست کشته دم
همچو طاوس مبتلای پر است.محمدبن عبدالملک.|| تبهکار. نابکار. هرزه. || پریشان. نامربوط. نابجا: یلدرجی از گفته ناسامان پشیمان شد. ( جهانگشای جوینی ). رجوع به نابسامان شود.

جمله سازی با ناسامان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 ای یار ناسامان من از من چرا رنجیده‌ای؟ وی درد و ای درمان من از من چرا رنجیده‌ای؟

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران