لغت نامه دهخدا
قاضی چرخ. [ ی ِ چ َ ] ( اِخ ) قاضی فلک. کنایه از ستاره مشتری است. ( برهان ):
با خلق به داوری بود قاضی چرخ
وزعلم و عمل بری بود قاضی چرخ
برمشته اگر می برید نیست عجب
زآن روی که مشتری بود قاضی چرخ.مهستی.چرخ نام شهری است به خراسان.
قاضی چرخ. [ ی ِ چ َ ] ( اِخ ) قاضی فلک. کنایه از ستاره مشتری است. ( برهان ):
با خلق به داوری بود قاضی چرخ
وزعلم و عمل بری بود قاضی چرخ
برمشته اگر می برید نیست عجب
زآن روی که مشتری بود قاضی چرخ.مهستی.چرخ نام شهری است به خراسان.
قاضی فلک کنایه از ستاره مشتری است.
💡 با خلق بداوری بود قاضی چرخ وز علم و عمل بری بود قاضی چرخ