صلح جو

لغت نامه دهخدا

صلح جو. [ ص ُ ] ( نف مرکب ) خواهان صلح. جوینده صلح. طالب آشتی. آشتی طلب:
ما سیکی خوار نیک تازه رخ و صلح جوی
تو سیکی خوار بد جنگ کن و ترشروی.منوچهری.خوش بود اندر بهار یار شده صلح جوی
ساخته رود و سرود چنگ زن و شعرگوی.امیرمعزی.رجوع به صلح شود.

فرهنگ عمید

آن که خواهان آشتی و سازش و طرف دار صلح است، صلح طلب.

جمله سازی با صلح جو

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ده تن از اعضای حزب مناطق و دو نماینده مستقل خواستار بازگشت حکومت به شکل پارلمانی- ریاست جمهوری شدند. آنها همچنین از نیروهای امنیتی خواستند تا «سوگندی را که به مردم اوکراین خورده‌اند، اجرا کنند، از فرمان‌های جنایتکارانه برای استفاده از سلاح گرم پیروی نکنند، اجازه درگیر شدن مجریان قانون در اقدامات خلافکارانه علیه مردم صلح جو و معترضانی که در سراسر اوکراین حضور دارند را ندهند.»

💡 جمله گل‌ها صلح جو و خار بدخو جنگ جو خیز ای وامق تو باری عهد عذرا تازه کن

💡 داوران: جواد طوسی، فریدون جیرانی، خسرو دهقان، حسین معززی‌نیا، احمد طالبی نژاد، طهماسب صلح جو و محمدخزاعی

گاییدن یعنی چه؟
گاییدن یعنی چه؟
کف پا یعنی چه؟
کف پا یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز