تازه رخ

مترادف‌ها

زیباروی، خوش‌سیما، نژند

لغت نامه دهخدا

تازه رخ. [ زَ / زِ رُ ] ( ص مرکب ) روی گشاده. خوشرو. گشاده رو. تازه رخسار. تازه روی. خوشروی:
در باغ بگشاد پالیزبان
بفرمان آن تازه رخ میزبان.فردوسی.بدو گفت بهرام تیره شبان
که یابد چنین تازه رخ میزبان ؟فردوسی.کُه کن و بارکش و کارکن و راه نورد
صفدر و تیزرو و تازه رخ و شیرآواز.منوچهری.ما سیکی خوار نیک، تازه رخ و صلحجوی
تو سیکی خوار بد، جنگ کن و ترشروی.منوچهری.

فرهنگ عمید

تازه رخسار، تازه رو.

جمله سازی با تازه رخ

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 پسر فاطمه سر خیل جوانان بهشت که بهشت آیتی از تازه رخ انور اوست

💡 نه که در پستهٔ تو حقهٔ خضر است نهان آب از چشمه خورد تازه رخ از آن دارد

💡 ای رشک گل تازه رخ چون سمن تو عرعر خجل از قد چو سرو چمن تو

💡 که کن و بارکش و کارکن و راهنورد صفدر و تیزرو و تازه رخ و شیرآواز

💡 چون بدارالملک عباسی امامی آمدیم تازه رخ چون برگ و شاخ از قطرهٔ باران شویم

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران