لغت نامه دهخدا
صفدری. [ ص َ دَ ] ( حامص مرکب ) دریدن صف. شکافتن صف. بهم زدن صف روز نبرد:
سروری بی بلا بسر نشود
صفدری بی مصاف برناید.خاقانی.رجوع به صف و صفدر شود.
صفدری. [ ص َ دَ ] ( حامص مرکب ) دریدن صف. شکافتن صف. بهم زدن صف روز نبرد:
سروری بی بلا بسر نشود
صفدری بی مصاف برناید.خاقانی.رجوع به صف و صفدر شود.
[عربی. فارسی] [قدیمی]
۱. دریدن و شکافتن صف لشکر در جنگ.
۲. [مجاز] دلیری: سَروری بی بلا به سر نشود / صفدری بی مصاف برناید (خاقانی: ۸۶۲ ).
عمل و کیفیت صفدر.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ای صفدری که بر صف خصمت ره گریز گیرد اجل کفت، چو به اشقر عنان دهد
💡 محمود، صفدری، که ز لطف و ز عنف او گیرند بار نفع و ضرر ماه و آفتاب
💡 یارب به صفدری که اگر اتصال شرق خواهد به غرب واسطه برخیزد از میان
💡 با صد هزار لشکر سلطان نباشد ایمن زآن صفدری که او را همت سپاه باشد
💡 تاب وغا نیاورد قوت هیچ صفدری گر تو بدین مشاهدت حمله بری به لشکری