صورت نگار

لغت نامه دهخدا

صورت نگار. [ رَ ن ِ ] ( نف مرکب ) صورت نگارنده. مصور. نقاش. مجازاً خالق و آفریننده:
جهان را دگرگونه شد کار و بارش
بر او مهربان گشت صورت نگارش.ناصرخسرو.من جانسپار مدح تو، صورت نگار مدح تو
باآب کار مدح تو، الفاظم ابکار آمده.خاقانی.که چون کرده اند این دو صورت نگار
دو ارتنگ را بر یکی سان گزار.نظامی.اگر موج از بن دریا برآید
نماند صورت و صورت نگاری.عطار.صورت نگار چینی بیخویشتن بماند
گر صورتت ببیند سر تا بسر معانی.سعدی.چنان فتنه بر حسن صورت نگار
که با حسن صورت ندارند کار.سعدی.

فرهنگ عمید

= نقاش

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - مصور نقاش. ۲ - آن که چهره کسان را نقاشی کند.

جمله سازی با صورت نگار

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بجامه قالب خود را منقش می کنی تا شد تکلفهای بی معنی تو صورت نگار تو

💡 اگر کشند به چین صورت نگار به دست بگو که صورت جان کی کشد چنین مانی

💡 امکان تمام کرده از نقش صورتش این قدرتی زصنعت صورت نگار اوست

💡 شد کلک نقشبند تو صورت نگار عقل گشته مرصع از سخنت گوشوار عقل

💡 رد و قبول در کف صورت نگار و ما چو لعبتی به کاخ منقش نشسته‌ایم

💡 زهی بصورت و معنی چو مردم دیده عزیز کرده ی صورت نگار مردم چشم