صطخر

لغت نامه دهخدا

صطخر. [ ص ِ طَ ] ( اِخ ) مخفف اصطخر است:
چو شد روشنک سوی شهر صطخر
پذیره شدش هر که بودیش فخر.فردوسی.سوی طیسفون شد ز شهر صطخر
که گردن کشان را بدان بود فخر.فردوسی.ز کرمان بیامد بشهر صطخر
بسر برنهاد آن کیی تاج فخر.فردوسی.چنین تا به شهر صطخر آمدند
ز شاهان همی داستانها زدند.فردوسی.رجوع به استخر شود.

جمله سازی با صطخر

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چو برزد سر از تیغ کوه آفتاب به سوی صطخر آمد از پیش آب

💡 برآنند کاندر صطخر اردشیر کهن گشت و شد بخت برناش پیر

💡 سوی طیسفون شد ز شهر صطخر که آزادگان را بدو بود فخر

💡 ز جهرم بیامد به شهر صطخر که آزادگان را بران بود فخر

💡 یکی کاخ کشواد بد در صطخر که آزادگان را بدو بود فخر

💡 خرامان بیامد به شهر صطخر که شاهنشهان را بدان بود فخر

قیز یعنی چه؟
قیز یعنی چه؟
پیسه یعنی چه؟
پیسه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز