صبحگه

مترادف‌ها

سپیده‌دم، سحرگاه، صبح زود

متضادها

شامگاه، شب، غروب

لغت نامه دهخدا

صبحگه. [ ص ُ گ َه ْ ] ( اِ مرکب،ق مرکب ) صبحگاه. بامدادن. مخفف صبحگاه:
صبحگه چون صبح شمشیر آخته بر کافران
تا به شمشیر از همه گرد هوان انگیخته.خاقانی.زناشویی به هم خورشید و مه را
رحم بسته بزادن صبحگه را.نظامی.گر چه ما بندگان پادشهیم
پادشاهان ملک صبحگهیم.حافظ.رجوع به صبحگاه شود.

فرهنگ فارسی

( اسم ) بامدادان صبحگاهان هنگام صبح.

جمله سازی با صبحگه

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 دوش در آمد از درم تازه چو باد صبحگه مشک فشانده بر قبا غالیه سوده بر کله

💡 چراغ شب ز باد صبحگه مرد گل دوشینه یک شب ماند و پژمرد

💡 تا خبر از وصل آن خورشید یابد جان دهد چشم بر راه نسیم صبحگه دارد چراغ

💡 ساقی بیا که روی وی از ساغر صبوح چون آفتاب از شفق صبحگه نمود

💡 فروغ روی تو خورشید و مه بس است مرا جبینت آینه صبحگه بس است مرا

💡 از پی نظم تخت شه و ز پی بزم عید گه چرخ گسست صبحگه عقد لآلی و دری

💡 پرندگان با آوازهای دلنشین خود، در هنگام صبحگه بیدار شده و به دنبال غذا در میان شاخ و برگ درختان انبوه جنگل می‌گشتند.

💡 کشاورزان از همان ساعات اولیه صبحگه، با انرژی فراوان به سوی مزارع خود می‌رفتند تا از بهره‌وری بیشتر در طول روز اطمینان حاصل کنند.

💡 در سکوت و آرامش صبحگه، تماشای طلوع خورشید از پشت کوه‌ها می‌تواند تجربه‌ای بسیار آرام‌بخش و لذت‌بخش برای هر بیننده‌ای باشد.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران