سرخود. [ س َ خوَدْ / خُدْ ] ( ص مرکب ) خودسر و خودمختار و مستقل. ( آنندراج ). که ناصحی ندارد یا سخن بزرگتران خویش گوش ندارد. فسارگسسته. رها. آزاد. که به خود گذاشته باشند او را. آنکه شور نکند. آنکه به گفتار بزرگتران کار نکند. مستبد. خودرای. مهمل. خودکامه. ( یادداشت مؤلف ).
۱. خودسر، خودرٲی.
۲. آزاد و رها.
* سرخود کار کردن: [مجاز] به میل خود و از پیش خود و بدون دستور کار کردن.
۱ - ( صفت ) خود سر خود مختار. ۲ - از پیش خود بدون نظر دیگران: سر خود این کار را کرد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 جانی اگر از حق خبری میداری جسم ار ز سرخود نظری میداری
💡 حیات جاودان دیدست عطّار سرخود را برید اینجایگه زار
💡 آن چنان سرخود که برد بی دریغ کافتاب از درد آن شد زیر میغ
💡 با سرخود هم به دست خود همیآرد صداع ابلهی کز بیخ اشتر خار چندن میکند
💡 دوبار افراشت از آغوش مهوش سرخود چون حباب از دود آتش