زحلقه

لغت نامه دهخدا

( زحلقة ) زحلقة. [ زَ ل َ ق َ ] ( ع مص ) لغزیدن با کون. کون سره کردن. ( از تاج العروس ). || دور گردانیدن و دفع کردن. ( کشف اللغات ). || غلطانیدن. تزحلق. غلطیدن. ( منتهی الارب ) ( از متن اللغة ). خیزاندن. ( کشف اللغات ).

جمله سازی با زحلقه

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 منم زحلقه برون مانده وزپی مرکز بسر همی دوم از گرد خویش چون پرگار

💡 زهاد اگر زحلقه میخوارگان رمند آری زنوریان بگریزند اهل نار

💡 بدر کن این دل آشفته را زحلقه زلفت که هر نفس شود آشفتگی بموت زیادت

💡 آن را که سر زحلقه ی عهدش کشیده بود زنجیر بسته بر صفت در برآورد

💡 زره زحلقه زلفین تو بتن پوشم اگر کمان قضا در کمین من باشد

💡 سزای من نبود غیر حلقه زنجیر اگر زحلقه زلف تو من بخواهم رست

اسرع وقت یعنی چه؟
اسرع وقت یعنی چه؟
گود نایس یعنی چه؟
گود نایس یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز