لغت نامه دهخدا
خام می. [ م َ / م ِ ] ( اِ مرکب ) می ناپخته:
حافظ مرید خام می است ای صبا برو
وز بنده بندگی برسان شیخ خام ( شیخ جام ) را.حافظ.
خام می. [ م َ / م ِ ] ( اِ مرکب ) می ناپخته:
حافظ مرید خام می است ای صبا برو
وز بنده بندگی برسان شیخ خام ( شیخ جام ) را.حافظ.
می ناپخته
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گو مزن در پیش ما منصور لاف پختگی میوه تا بر شاخ باشد خام می دانیم ما
💡 ای پخته نگشته از آتش عقل امید تو بس خام می نماید
💡 این نونهال ها ثمر خام می دهند دل تشنه ایم میوه نخل کهن چه شد؟
💡 پختگان را گرچه افکنده است آتش درجگر طبع صائب فکر خود را خام می داندهنوز
💡 اگر خورشید تابان پخته می سازد ثمرها را زروی آتشین چون آرزوها خام می گردد؟
💡 به دست آرزو دادم عنان دل، ندانستم که این گلگون سرکش از دویدن خام می گردد