خواهندگی

لغت نامه دهخدا

خواهندگی. [ خوا / خا هََ دَ / دِ ] ( حامص )حالت و چگونگی خواهنده. || خواستاری دختربزنی. خواستگاری. ( یادداشت بخط مؤلف ):
چنین داد پاسخ بدو مرد پیر
که ای شاه گوینده و یادگیر
بدانگه کجا مادرت را ز چین
فرستاد خاقان به ایران زمین
بخواهندگی من بدم پیشرو
صدوشصت مرد از دلیران گو.فردوسی.|| سؤال. کدیه. گدائی. || حب. || اراده. || میل. رغبت. ( یادداشت بخط مؤلف ).

فرهنگ عمید

خواستار بودن، خواهنده بودن، خواستاری.

فرهنگ فارسی

۱ - خواهش درخواست. ۲ - خواستاری خواستگاری.
حالت و چگونگی خواهنده یا خواستاری دختر بزنی.

جمله سازی با خواهندگی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چون گدائی چیز دیگر نیست جز خواهندگی

💡 خواهرش را کرد ازو خواهندگی تا خطی بدهد به نام بندگی

💡 چون گدایی چیز دیگر نیست جز خواهندگی هرکه خواهد گر سلیمانست و گر قارون گداست

منفعت یعنی چه؟
منفعت یعنی چه؟
کونی یعنی چه؟
کونی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز