دل دوز

لغت نامه دهخدا

دلدوز. [ دِ] ( نف مرکب ) دل دوزنده. آنچه موجب آزار و رنج دل گردد. دلخراش. خراشنده دل. ( ناظم الاطباء ):
ای مژه تیر و کمان ابرو تیرت بچه کار
تیر مژگان تو دلدوزتر از تیر خدنگ.فرخی.- غمزه دلدوز؛ گیرا. مؤثر:
تیری از آن غمزه دلدوز جست
بر جگرش آمد و تا پر نشست.؟- مژگان دلدوز؛ گیرا. مؤثر:
هرکه از مژگان دلدوز تو می جوید امان
راه گردانیدن از تیر قضا دارد امید.صائب ( از آنندراج ).- ناوک دلدوز؛ تیر دلدوز:
گر من از سنگ ملامت رو بگردانم زنم
جان سپر کردند مردان ناوک دلدوز را.سعدی.هان ای نهاده تیر جفا بر کمان حکم
اندیشه کن ز ناوک دلدوز در کمین.سعدی.به مردمی که دل دردمند حافظ را
مزن به ناوک دلدوز مردم افکن چشم.حافظ.

فرهنگ عمید

آنچه در دل اثر کند و دل را رنجور و آزرده و خونین سازد. &delta، دربارۀ تیر نگاه و مژگان و تیری که در قلب فرونشیند می گویند.

جمله سازی با دل دوز

💡 دل به شوق تیر مژگانش کشد از دیده سر تا مگر گردد هدف آن ناوک دل دوز را

💡 از روز قیامت جهان سوز بترس        وز ناوک انتقام دل دوز بترس

💡 با دم ناوک دل دوز تو آسوده دلم خوش‌تر آن است که از دل نکشم پیکان را

💡 به تیر ناوک مژگان دل دوز هدف گشته دل صد پاره امروز

💡 ای مژه خونریز توچون ناوک دل دوز از چشم سیاه تو سیه گشته مرا روز

💡 ای کمان ابرو! بترس از ناوک آه جلال بردلش چند آزمایی ناوک دل دوز خویش

مطیع یعنی چه؟
مطیع یعنی چه؟
ژرف یعنی چه؟
ژرف یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز