لغت نامه دهخدا
رئیسی. [ رَ ] ( ص نسبی ) منسوب به رئیس. مهم از هر چیز. قسمت بزرگ هر چیز. || ( حامص ) ریاست. رجوع به رئیس و ریاست شود.
رئیسی. [ رَ ] ( اِخ ) دهی است در هشت فرسنگی شمال لار. ( از فارسنامه ناصری ).
رئیسی. [ رَ ] ( ص نسبی ) منسوب به رئیس. مهم از هر چیز. قسمت بزرگ هر چیز. || ( حامص ) ریاست. رجوع به رئیس و ریاست شود.
رئیسی. [ رَ ] ( اِخ ) دهی است در هشت فرسنگی شمال لار. ( از فارسنامه ناصری ).
دهی است در هشت فرسنگی شمال لار.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ستاد رئیسی در نامهای به صداوسیما، از پخش برنامههای روحانی گله کردهبود.
💡 ای جانور شش پا شادی که رئیسی تو فرمان ده امت را خود نفس نفیسی تو
💡 آن رئیسی است که خود مدعی آمد به عموم هر زمان بر صفت پیل فرازد خرطوم
💡 گر تو این معشوقه را با پیرهن گیری کنار بیکنایت گو لقب تو آن رئیسی پیش را
💡 به جانفزایی علم و به دلگشایی جان به پادشاهی عقل و رئیسی اعضا
💡 در اردیبهشتماه ۱۴۰۳ سقوط بالگرد رئیسی و هیئت همراه در این منطقه، بار دیگر نام ارسباران را بر سرخط اخبار ایران آورد.