شادی کنان

لغت نامه دهخدا

شادی کنان. [ ک ُ ] ( نف مرکب، ق مرکب ) مسرت کنان. در حال شادی کردن:
چو از کوه و از دشت برداشت بهر
همی رفت شادی کنان سوی شهر.فردوسی.چو بیژن نشسته میان زنان
به لب بر می سرخ و شادی کنان.فردوسی.مگو انده خویش با دشمنان
که لاحول گویند شادی کنان.سعدی ( گلستان ).خواجه شادی کنان که پسرم عاقل است. ( گلستان ).
حرم شادی کنان بر طاق ایوان
که مروارید بر تاجش ببارند.سعدی.

فرهنگ عمید

در حال شادی کردن: مگوی انده خویش با دشمنان / که لاحول گویند شادی کنان (سعدی: ۱۲۸ ).

فرهنگ فارسی

۱ - در حال شادی کردن. ۲ - شادی کنندگان خوشحالان.

جمله سازی با شادی کنان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 در صیام ار پا نهی شادی کنان نه با گشاد چون حرام است و نشاید پیش غمناکان صیام

💡 جان از هزار ساله ره آید نموده کف شادی کنان که آن تن ناپاک کو مرا

💡 شبی چون سیدا می ساختم شاها دعایت را اجابت بر سرم وقت سحر شادی کنان آمد

💡 که شادی کنان اندر آن بوستان تو شادی کنی گر کنندت یله

💡 چو از کوه وز دشت برداشت بهر همی‌رفت شادی کنان سوی شهر

💡 این دجله گونه بر که وان کرخ وار مجلس میر اندر او بدولت شادی کنان چو هارون