جان فرسا

لغت نامه دهخدا

جان فرسا. [ ف َ ] ( نف مرکب ) جانفرسای. جانفرساینده: اگرچه رنج غربت جانفرسا است اما تفرج بلدان و مشاهده غرائب جهان راحت افزا بود. ( کلیله و دمنه ).
آه جانفرسا اگر در سینه نشکستی مرا
اینکه جان فرسودم از آه آسمان فرسودمی.خاقانی.رجوع به جانفرسای شود.

فرهنگ معین

( جانفرسا (ی ) ) (فَ ) (ص فا. ) جان فرساینده، خسته کننده.

فرهنگ عمید

۱. خسته کننده.
۲. دردناک.

فرهنگ فارسی

( صفت ) جان فرسانده عذاب دهند. روح.

جمله سازی با جان فرسا

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 آه جان فرسا اگر در سینه نشکستی مرا اینکه جان فرسودم از آه، آسمان فرسودمی

💡 نوش نی بل نیش جان فرسا همه نی دوا بل زهر دردافزا همه

💡 حدیث عشق جان فرسا بگویید به دزدان اینسخن اما بگویید

💡 الا ای عشق جان فرسا از اینجا پا مکش حاشا دل آشفته کز صدامتحانش ممتحن کردی

💡 توانی تکیه زد پاینده بر تخت سلیمانی چو بیرون از طلسم جسم جان فرسا نهی پا را

💡 باده حسرت به جامش ریختم زهر جان فرسا به کامش ریختم

طرز یعنی چه؟
طرز یعنی چه؟
رفیق یعنی چه؟
رفیق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز