صرع دار

لغت نامه دهخدا

صرعدار. [ ص َ ] ( نف مرکب ) مصروع. صرع زده:
گوئی خم صرعدار شد چرخ
کان زرد کف از دهان برانداخت.خاقانی.فلک چو عود صلیبش بر اختران بندد
که صرعدار بود اختران بوقت زوال.خاقانی.خور در تب و صرعدار یابم
مه در دق و ناتوان ببینم.خاقانی.خم صرعدار آشفته سر، کف بر لب آورده زبر
و آن خیک مستسقی نگر، در سینه صفرا داشته.خاقانی.

فرهنگ عمید

صرعی، مصروع، صرع زده.

جمله سازی با صرع دار

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 همچنان‌کاشفته‌گردد صرع دار از ماه نو ز ابرویش آشفته‌ گردد ماه نو چون صرع دار

💡 خور در تب و صرع دار یابم مه در دق و ناتوان ببینم

💡 اسبان چو صرع دار کف آرند بر دهان چون بر هلال تیغ یلانشان فتد نظر

تولدو یعنی چه؟
تولدو یعنی چه؟
کپه اقلی یعنی چه؟
کپه اقلی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز