صاحب هنر

لغت نامه دهخدا

صاحب هنر. [ ح ِ هَُ ن َ ] ( ص مرکب ) هنرمند. هنرور. دارای هنر:
بی هنر را دیدن صاحب هنر
نیش بر دل میزند چون کژدمی.سعدی.اگر هست مرد از هنر بهره ور
هنر خود بگوید نه صاحب هنر.سعدی.زبان در دهان ای خردمند چیست
کلید در گنج صاحب هنر.سعدی.ورجوع به هنر شود.

فرهنگ عمید

هنرمند، هنرور: اگر هست مرد از هنر بهره ور / هنر خود بگوید نه صاحب هنر (سعدی۱: ۱۵۶ ).

فرهنگ فارسی

هنرمند

جمله سازی با صاحب هنر

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 یا دولتست یا هنر از دو یکی‌ست زانک دولت قرین مردم صاحب هنر نشد

💡 صوفی و کنج خلوت سعدی و طرف صحرا صاحب هنر نگیرد بر بی هنر بهانه

💡 جوی شیر آید برون از کوه بهر کوهکن روزیی خود می کند صاحب هنر حاصل ز سنگ

💡 در این ایام یک صاحب هنر نیست که جاه از صاحب دیوان ندارد

💡 گردون سفله بی هنران را رواج داد از بس که اعتبار به صاحب هنر نماند

💡 ندارد طاقت صاحب هنر هم پیشه عاجز به صحرا لاله ها رفتند از سودای داغ من

تنتهوا یعنی چه؟
تنتهوا یعنی چه؟
داجون یعنی چه؟
داجون یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز