زبان ور

لغت نامه دهخدا

زبان ور. [ زَ وَ ] ( ص مرکب ) کنایه از سخن گو. سخنور. مقابل بی زبان:
نای است بی زبان بلبش جان فرودمند
بربط زبان ور است عذاب از جهان کشد.خاقانی.ور کعبه چو من شدی زبان ور
وصف تو بدی بیان کعبه.خاقانی. || فصیح. ( آنندراج ) ( بهار عجم ):
یکی گفت بر پایه دسترس
زبان ورتر از تازیان نیست کس.نظامی. || شاعر ( آنندراج ):
لب خود را نگشادم چو زبان ور نشدم
منفعل ساخته ام فارسی و تازی را.ابونصر نصیرای بدخشانی ( از آنندراج و بهار عجم ).

فرهنگ عمید

۱. زباندار، سخنگو.
۲. سخنور، فصیح، زبان آور.

فرهنگ فارسی

کنایه از سخنگو و سخنور فصیح

جمله سازی با زبان ور

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 دریغ نام تو باشد به هر زبان ور نه مرا چه غم که نه امروز عشق می‌بازم

💡 زان دو قسم دگر ببند زبان ور نه بینی ادب چو بی ادبان

💡 با معجزه ی مدح تو از دفتر الهام پولاد زبان ور شود و سنگ سخندان

💡 ازین بهر گفتن زبان ور شدم وز آن در سخن کان گوهر شدم

💡 شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان ور نه پروانه ندارد به سخن پروایی