لغت نامه دهخدا
تاج و تخت. [ ج ُ ت َ ] ( ترکیب عطفی، اِ مرکب ) مجازاً بمعنی ملک. پادشاهی. سلطنت. ملک: وارث تاج و تخت کیان.
گمانت چنین است کاین تاج و تخت
سپاه و فزونی و نیروی بخت
ز گیتی کسی را نبد آرزوی
از آن نامداران آزاده خوی ؟فردوسی.
تاج و تخت. [ ج ُ ت َ ] ( ترکیب عطفی، اِ مرکب ) مجازاً بمعنی ملک. پادشاهی. سلطنت. ملک: وارث تاج و تخت کیان.
گمانت چنین است کاین تاج و تخت
سپاه و فزونی و نیروی بخت
ز گیتی کسی را نبد آرزوی
از آن نامداران آزاده خوی ؟فردوسی.
(جُ تَ ) [ معر - فا. ] (اِمر. ) ۱ - افسر و سریر. ۲ - (مج. ) پادشاهی، سلطنت.
( اسم )۱- افسر و سریر( اهم لوازم سلطنت ). ۲ - پادشاهی سلطنت.
معرب
افسر و سریر.
پادشاهی، سلطنت.
💡 خسروا گر دون بتاج و تخت تو محتاج باد کار تو با ناز جفت تخت و جام و تاج باد
💡 اگرچه سرهنگ دیمیتریویچ مغز متفکر کودتای ۱۹۰۳ بود که خاندان کاراجورجویچ را به تاج و تخت صربستان بازگرداند، اسکندر به او اعتماد نداشت، در مورد تلاشهای او برای اینکه خود را به عنوان یک «پادشاه ساز» معرفی کند و ارتش صربستان را «دولتی در داخل کشور» قرار دهد.
💡 در سال ۱۷۹۲ سالتیکوف آراکچایف را به تزارویچ پل، پسر تزارینا کاترین کبیر و وارث تاج و تخت، که در جستجوی یک افسر توپخانه توانا بود، توصیه کرد. آراکچایف افسر ارشد توپخانه فرمانده نظامی اقامتگاه پل، کاخ گاچینا شد.
💡 از یکی دائم همی گیرد بمردی تاج و تخت بر یکی دائم همی پاشد برادی گنج و کان
💡 شوکت شاهی به اسب و زین و تاج و تخت نیست زینت شاهی چه باشد، جز رعیت پروری؟!