خشک مغز

لغت نامه دهخدا

خشک مغز. [ خ ُ م َ ] ( ص مرکب ) خشک سر که دیوانه وش و تندخوی باشد. ( از برهان قاطع ). دیوانه و سودائی مزاج و کله خشک. ( آنندراج ) ( شرفنامه منیری ) ( غیاث اللغات ):
قمری درویش حال بود ز غم خشک مغز
نسرین کان دید کرد لخلخه رایگان.خاقانی ( دیوان چ سجادی ص 332 ). || هرزه گو. ( آنندراج ):
مردکی خشک مغز را دیدم
رفته در پوستین صاحب جاه.سعدی ( گلستان ).

فرهنگ معین

( ~. مَ ) ۱ - تندخو. ۲ - احمق، خل.

فرهنگ عمید

فاقد توانایی دریافت افکار جدید، قشری.
۲. یاوه گو.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - تند خود سودایی. ۲ - دیوانه وش احمق خل.

جمله سازی با خشک مغز

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 صبر چون بادام کن بر خشک مغزی های پوست جنگ دارد با زبان چرب نان روغنی

💡 قمری درویش حال بود ز غم خشک مغز نسرین کان دید کرد لخلخهٔ رایگان

💡 چون عصا سازند او را پیشوای خویشتن کوچه گردو خشک مغز و دربدر افتد کسی

💡 ز بهر درد سر خشک مغز عشاق است وگرنه مشک به گل بر چه می کنند اخلاط

💡 تا به کی چون شیشه می کند گردنکشی خشک مغز آخر سر او چون کدو خواهد شدن

💡 شد مرا لبها زیاد سرد همچون خاک خشک مغزم از آب دو دیده شعله آذر گرفت

حروف الفبا یعنی چه؟
حروف الفبا یعنی چه؟
اوبی یعنی چه؟
اوبی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز