لغت نامه دهخدا
جوشش. [ ش ِ ] ( اِمص ) از جوشیدن. غلیان. جوش داشتن. بجوش آمدن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ):
باده در جوشش گدای جوش ماست
چرخ در گردش اسیر هوش ماست.مولوی.|| گرم گیری در معاشرت. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ): فلان جوششی با رفقا نداشت.
جوشش. [ ش ِ ] ( اِمص ) از جوشیدن. غلیان. جوش داشتن. بجوش آمدن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ):
باده در جوشش گدای جوش ماست
چرخ در گردش اسیر هوش ماست.مولوی.|| گرم گیری در معاشرت. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ): فلان جوششی با رفقا نداشت.
(ش ) (اِمص. ) ۱ - عمل جوشیدن. ۲ - خونگرمی، مهربانی. ۳ - سازش، همدمی.
۱. به جوش آمدن.
۲. [مجاز] هیجان، گرمی.
۳. [مجاز] رابطۀ محبت آمیز داشتن.
( اسم ) جوش داشتن جوشیدن بجوش آمدن.
جوشِش (boiling)
فرآیند تغییر هر مایع به بخار خودش، براثر گرما و رسیدن به حداکثر دمای ممکن برای آن مایع، در فشار جو. نیز ← نقطه جوش
عمل جوشیدن.
خونگرمی، مهربانی.
سازش، همدمی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بر رخش چون دیده بنهادم سرشک آمد بجوشش آب گرمی مینهم بالای آتش چون بجوشد
💡 آب قلیل به آبی گفته میشود که حجم آن کم تر از آب باشد و در حال جوشش و حرکت نباشد.
💡 بر سر شهد کلامت مینمایند اهل هوش جوشش فوج ملک هردم تماشا چون مگس
💡 در طول تابستان سال ۱۹۶۴ زمانی که شورشهای نژادی زیادی در اغلب شهر در حال جوشش بود، او یکی از اعضای نیروی بود.
💡 تو سکون از دل سودازده من مَطَلب کاین نه دیگی ست که هرگز بنشیند جوشش
💡 می: ذوقی که بر اثر یاد حق در دل صوفی پیدا شود و او را سر مست گرداند. همچنین به معنای نشاه ذکر و جوشش عشق نیز هست.