بیکاره

لغت نامه دهخدا

بی کاره. [ رَ / رِ ] ( ص مرکب ) آنکه هیچ کاری ندارد. بی کار. بی اشتغال. بی شغل. ( از یادداشت مؤلف ). || بی هنر. نادان در هنر و صنعت. ( یادداشت مؤلف ). || آنکه به هیچ کار نشاید. عاطل. ( از یادداشت مؤلف ). || بی فایده و بی مصرف. بیسود: مردمان بیکاره؛ کسانی که از وجود آنها هیچ فایده ای مترتب نباشد. ( از ناظم الاطباء ). || ولگرد. رجوع به بی کار شود.

فرهنگ معین

(رِ یا رَ )(ص مر. )۱ - بی کار. ۲ - بی هنر. ۳ - ولگرد. ۴ - بی فایده، بی مصرف.

فرهنگ عمید

۱. بیکار.
۲. بی هنر.
۳. ولگرد.
۴. بی فایده.

فرهنگ فارسی

بیکار، بی هنر، ولگرد، بی فایده
( صفت اسم ) ۱ - بیکار ۲ - بیهنر. ۳ - ولگرد ۴ - بیفایده بیسود بیمصرف

جمله سازی با بیکاره

💡 بیکاره مانده پنجهٔ گردون کاردان از بیم کارزار تو چون پنجهٔ چنار

💡 بیستون عشق چون من کارپردازی نداشت حیرت دیدار او کرد این چنین بیکاره ام

💡 کار طوفان خوب گفتن نیست هر بیکاره را کار می‌خواهد ز اهل کار آن هم کار خوب

💡 مزد کار کارگر را دولت ما می‌کند صرف جیب هرزه‌ها، ولگردها، بیکارها

💡 بود حمالی تریاکی و خوار عاجز و مضطر و بیکاره و زار

💡 یاد حق چون نکنی شاعریت آید فیض بار بیکار بکش ای دل بیکارهٔ من

مقدشی یعنی چه؟
مقدشی یعنی چه؟
دک و پوز یعنی چه؟
دک و پوز یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز