مترتب. [ م ُ ت َ رَت ْ ت ِ ] ( ع ص ) بر جای ایستنده. ( آنندراج ). استوار و ثابت و بر جای ایستاده. ( ناظم الاطباء ). || برقرار در رتبه ومحل خود. ج، مترتبین. ( فرهنگ فارسی معین ). || نتیجه. حاصل. ( فرهنگ فارسی ایضاً ). || ترتیب داده شده و مقرر شده. || صادر شده و پدید آمده. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به ترتب شود.
- مترتب شدن؛ حاصل آمدن. بدست آمدن:... چون مخالفان اضعاف و مضاعف قزلباش بودند، اثری بر سعی و کوشش ایشان مترتب نشد. ( عالم آرا، از فرهنگ فارسی معین ).
- مترتب گردیدن ( گشتن )؛ مترتب شدن: بغیر ندامت و پشیمانی فایده ای بر آن مترتب نخواهد گردید. ( از مجمل التواریخ گلستانه ).
(مُ تَ رَ تِّ ) [ ع. ] (اِفا. ) ترتیب داده شده، پدید آمده.
۱. استوار و ثابت، بر جای خودایستاده.
۲. [مجاز] قرارداده شده، مستقر.
استواروثابت وبرجای خودایستاده، چیزی که راست ودرست وبه ترتیب خودوبجای خودبرقرارباشد
۱ - ( اسم ) بجای خود ایستنده برقرار در رتبه و محل خود جمع: مترتبین. ۲ - نتیجه حاصل.
💡 سوم آنکه: طالب مدح و ثنا نباشد و سعی در حصول آن نکند اما اگر کسی مدح او گوید شاد گردد و او را نشاطی حاصل شود و این مرتبه اگر چه نقصان است و لیکن بر آن، گناهی مترتب نیست.
💡 مرتبه اول: که «قشر قشر» است، آن است که آدمی به زبان، کلمه توحید را بگذراند و لیکن دل او از معنی آن غافل بلکه منکر معنی آن باشد، مثل توحید منافقین و فایده ای بر این مترتب نمی شود مگر اینکه صاحب آن را در دنیا از شمشیر شریعت محافظت می نماید.
💡 بلی اگر گمان بدی نسبت به کسی کند که اگر گمان او راست و مطابق واقع باشد باعث ضرر دینی یا دنیوی باشد لازم است که حزم و احتیاط را به جای آورد، و امور دین و دنیای خود را به او وانگذارد، تا ضرر و خسران به او مترتب نگردد.
💡 پنجم: تذکر احوال و اعمالی که از خود آن شخص سرزده از آنچه او را به خدا نزدیک یا از درگاه او دور می کند و تصور آنچه بر اینها مترتب می شود از راحت و ثواب، یا محنت و عقاب و سوای این، اقسام دیگر فکری نیست که محمود و مستحسن باشد و به سبب آن، دل نورانی و روشن گردد، زیرا که آنچه ماسوای اینها است از افکار متعلقه به دنیا است که خاطر از آنها مرده و دل افسرده می گردد.