بیه

لغت نامه دهخدا

بیه. [ ب َی ْه ْ ] ( ع مص ) دانستن. واقف گردیدن:باه له بیهاً. ( از منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ).
بیه. [ ب َی ْه ْ ] ( اِخ ) یا روستائی بیه. ناحیتی است بخراسان که قصبه آن سبزوار است. ( حدود العالم ). ظاهراً صورتی از بیهه ( = بیهق ) یا دگرگون شده آن کلمه باشد.
بیه. [ ] ( اِخ ) ولایتی است از هندوستان که قمرالدین کرمانی داشته بود. رجوع به تاریخ جهانگشای جوینی ج 1 ص 112 شود.

فرهنگ فارسی

قوت شه ٠ خورد و یکبار در شبانه روزی ٠ قوت شبانه ٠ یا شب گذاری ٠

جمله سازی با بیه

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 به خالت نسبت مشک ختنا کردم خطا کردم من این تشبیه بینیت چرا کردم چرا کردم

💡 چه شرم است اینکه سویم ننگرد چون مست ناز آید که ترسد از گل بیهوشی من بوی راز آید

💡 احمد بن حسین بن علی بن موسی خراسانی بیهقی معروف به امام بیهقی از محدثان برجستهٔ اهل سنت شافعی مذهب ایرانی بود. وی از پیروان مکتب اشعریه بوده‌است.

💡 درد سر می‌دهد این واعظ و می‌پندارد کالتفاتست بدان بیهده افسانه مرا

💡 در ضلع مشرف به پرتگاه، سوراخ دیده‌بانی تعبیه شده‌است. غار دیگری به طول ۳۷۰ متر با شعبات متعدد کوچک، با دهانهای بزرگ و مرتفع در دل کوه وجود دارد.

تولدو یعنی چه؟
تولدو یعنی چه؟
هیت یعنی چه؟
هیت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز