حیرانی

لغت نامه دهخدا

حیرانی. [ ح َ ] ( حامص ) سرگشتگی و تحیر. پریشانی. اضطراب. ( ناظم الاطباء ). حیرت. ( آنندراج ):
حیرانی ما بود مراد از همه چیز
یارب چه مراد است زحیرانی ما.خیام.طریق اهل ادب خامشی و حیرانی است.سعدی.
حیرانی. [ ح َ ] ( اِخ ) ( مولانا... ) مؤلف مجالس النفایس درباره وی گوید: جوانی فانی صفت و درویش وش بوده و بصحبت گرم، دل مصاحبان خوش مینموده. این مطلع از اوست:
تو گنج حسنی و آتش زده ویرانه ما را
مشو همخانه با هر کس مسوزان خانه ما را.
پیکان مکش از سینه ام قصد دل شیدا مکن
بهر من خونین جگر درد دلی پیدا مکن.
رجوع به مجالس النفایس ص 307، 308 شود.

فرهنگ فارسی

مولف مجالس النفایس دربار. وی میگوید جوانی فانی صفت و درویش وش بوده و بصحبت گرم دل مصاحبان خویش مینموده.

جمله سازی با حیرانی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 مرکز پرگار حیرانی است چشم آهوان تا کدامین لیلی خوش چشم ازین صحرا گذشت

💡 دلم دارد به چین کاکلش سد گونه حیرانی به عالم هیچکس یارب نیفتد در پریشانی

💡 حیرانی من محرم آن روی چو ماه است این دیده چراغی ست که بی دود سیاه است

💡 ز ناز و غمزه گاهی چشم اگر وا کردی آن مهوش ز حیرانی که دارم در رخش حیران من بودی

💡 تو آسمان منی من زمین به حیرانی که دم به دم ز دل من چه چیز رویانی

💡 کنم به وصف گل عارضش ز حیرانی به صد زبان خموشی هزار دستانی

میسترس یعنی چه؟
میسترس یعنی چه؟
رجل القوس یعنی چه؟
رجل القوس یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز