لغت نامه دهخدا
دادرسی. [ رَ / رِ ] ( حامص مرکب ) عمل دادرس. قضاء. || محاکمه.
- دیوان دادرسی دارائی؛ دیوان محاکمات مالیه.
دادرسی. [ رَ / رِ ] ( حامص مرکب ) عمل دادرس. قضاء. || محاکمه.
- دیوان دادرسی دارائی؛ دیوان محاکمات مالیه.
( ~. ) (حامص. ) ۱ - به داد مظلوم رسیدن. ۲ - رسیدگی به دادخواهی دادخواه، محاکمه.
به داد کسی رسیدن، به دادخواهی دادخواه رسیدگی کردن، محاکمه.
۱ - به داد مظلوم رسیدن. ۲ - رسیدگی به داد خواهی دادخواه محاکمه محاکمه.
به داد مظلوم رسیدن.
رسیدگی به دادخواهی دادخواه، محاکمه.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نیست عشاق تو را در دو جهان دادرسی ورنه داریم ز بیداد تو فریاد بسی
💡 افتاده به گرداب بلا کشتی اسلام غیر از تو دگر دادرسی نیست در ایام
💡 یا رب تو نگه دار وجودش را کامروز در عالم اگر دادرسی هست همان است
💡 چون بغیر از تو سخن را نبود دادرسی سخن خود به که از اهل سخن عرض کنم؟
💡 ای آنکه چون تو دادرسی در جهان نبود بیداد اینچنین ز تو کس را گمان نبود