دست گرفتن یک عبارت فعلی مرکب است که در زبان فارسی به دو معنای اصلی و با ظرایف اجتماعی متفاوتی به کار میرود. در کاربرد اول، این عمل به معنای گرفتن دست شخص دیگری با هدف ابراز ملاطفت، مهربانی و ابراز لطف است. این حالت، اغلب در روابط دوستانه یا خانوادگی برای انتقال حس صمیمیت و توجه به طرف مقابل استفاده میشود. معنای ثانوی آن، به گرفتن دست دیگری با قصد احترام و اِظهار تکریم به جایگاه او اشاره دارد که میتواند در ملاقاتها یا وداعهای رسمیتر نیز مشاهده شود و نشاندهنده حسن نیت و ادب فاعل نسبت به مخاطب است.
معنای دیگر این اصطلاح، به بُعد حمایتی و عملی آن مربوط میشود که در آن، اتصال و انطباق کف دست فاعل با کف دست مخاطب صورت میپذیرد. این عمل به طور مشخص با نیت یاری رساندن، کمک کردن و پشتیبانی از دیگری انجام میگیرد؛ به طوری که این تماس فیزیکی، نمادی از تعهد به همراهی در مسیر پیش رو یا کمک در انجام یک کار دشوار است. این کاربرد، از جنبههای ایماء و اشاره، قویترین مفهوم همدلی و مشارکت فعال را منتقل میکند و از دایره تعارفات صرف خارج است.
در مجموع، عبارت دست گرفتن در زبان فارسی، فراتر از یک کنش فیزیکی ساده است و کارکردی عمیقاً اجتماعی و نمادین دارد. این اصطلاح بسته به بافت و لحن کلام، میتواند بیانگر طیفی از احساسات مثبت، از صمیمیت قلبی و ابراز شفقت گرفته تا اعلام حمایت عملی و تکریم متقابل باشد و نقش مهمی در تقویت پیوندهای انسانی ایفا میکند.
دست گرفتن. [ دَ گ ِ رِ ت َ ] ( مص مرکب ) گرفتن دست کسی بقصد ملاطفت با او یااحترام به او. || متصل کردن کف دست خود به کف دست دیگری به قصد یاری دادن به او:
غرقه را تا یکی نگیرد دست
نتواند برآمدن ز وحل.سعدی.چو ملاح آمدش تا دست گیرد
مبادا کاندر آن حالت بمیرد.سعدی.همی گفت از میان موج تشویر
مرا بگذار و دست یار من گیر.سعدی.لطیفی که آوردت از نیست هست
عجب گر بیفتی نگیردت دست.سعدی.در پاش فتاده ام بزاری
آیا بود آنکه دست گیرد.حافظ.- دست کسی را بدست گرفتن؛ با او دست دادن. دست در دست کسی نهادن به نشانه ملاطفت یا پیمان:
چوبگشاد لب زود پیمان ببست
گرفت آن زمان دست ایشان به دست.فردوسی.- || پیمان بستن.
|| مطلق مدد و یاری کردن:
گرایدون که ایدر پذیری مرا
بهر نیک و بد دست گیری مرا.فردوسی.آنچنان شد که گاه لغزیدن
دست اندیشه را شراب گرفت.حسین ثنائی ( از آنندراج ). || گرفتن دست یکدیگر در دست به نشانه توافق و تراضی و قبول: بونصر آنچه گفتنی بود با وی بگفت تا راست ایستاد و دست گرفتند و زبان داده شد تا آنگاه که فرمان باشد عقد نکاح کنند. ( تاریخ بیهقی ص 534 ).
- بدست گرفتن؛ در عهد گرفتن. تصدی کردن. متعهد شدن. در قبضه اقتدار و اختیار آوردن: بدست گیرم آنچه رابا خدا پیمان بسته ام [ مسعود ] بر آن، بدست گرفتن اهل طاعت و اهل حق و وفاء. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 317 ).
|| فراگرفتن دست کسی را. پوشاندن دست کسی را:
می خواستی از لطف بریزی خونم
آزرده ام از حنا که دست تو گرفت.نظام دست غیب ( از آنندراج ).گردید تیر غمزه مستش بخون من
هرچند دست او بشفاعت حنا گرفت.میلی ( از آنندراج ).- دست گرفتن برای کسی؛ فعلی یا قولی از او را برای استهزاء او همیشه و در همه جا گفتن. کرده یا گفته کسی را برای ریشخند یا توهین و تخفیف او هماره بکار بردن و مکرر و همه جا نقل کردن. گفته یا کرده کسی را برای سخریه کردن یا تعقیب او به کسان نمودن یا گفتن. لغزش یا خطای کسی را مایه استهزاء او ساختن. اسباب شماتت یا استهزاء ساختن قول و فعل کسی را.
|| دستگیری کردن. نجات بخشیدن. رهانیدن. رهائی دادن:
(دَ. گِ رِ تَ ) (مص م. ) ۱ - منع کردن. ۲ - مدد کردن. ۳ - پیمان بستن. ۴ - (عا. ) مسخره کردن.
( مصدر ) ۱ - بریدن دست. ۲ - منع کردن باز داشتن از کاری. ۳ - مدد کردن یاری کردن. ۴ - مسخره کردن استهزائ نمودن.
منع کردن.
مدد کردن.
پیمان بستن.
مسخره کردن.