لغت نامه دهخدا
گواس. [ گ ُ ] ( اِ ) صفت و گونه. ( آنندراج ) ( انجمن آرا ). کواس. کواسه. کواش. کواشه.گواش. گواشه. گواسه. و رجوع به گواشه و گواش شود.
گواس. [ گ ُ ] ( اِ ) صفت و گونه. ( آنندراج ) ( انجمن آرا ). کواس. کواسه. کواش. کواشه.گواش. گواشه. گواسه. و رجوع به گواشه و گواش شود.
(گُ ) (اِ. ) طرز، روش. گواش و گواسه و گواشه و کواس نیز گویند.
( اسم ) طرز روش.
طرز، روش. گواش و گواسه و گواشه و کواس نیز گویند.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ورگواس پروینک ۱۰٬۵۸۷٫۵ کیلومترمربع مساحت و ۲۲۶٬۹۹۱ نفر جمعیت دارد.
💡 شاعری گفت که مداح فلانی بوده است صلههایی که گرفتهست بر این حال گواست
💡 به دست دوست ندارم غمی ز کشته شدن خدا گواست مرا غیر از این خیالی نیست
💡 آگواس لینداس دی گویاس ۱۹۱٫۱۸ کیلومترمربع مساحت و ۳۰۰٬۳۲۳ نفر جمعیت دارد و ۱٬۱۰۰ متر بالاتر از سطح دریا واقع شدهاست.
💡 برگ سمن حجاب ز شبنم نمی کند ای گل، به پاک دیدگی ما گواست دل
💡 عقل و برهان و نفس هرسه گواست کین دو را غیر او سیم نه رواست