گنگی
مترادفها
بیزبانی، ابهام، گنگ بودن
متضادها
وضوح، شفافیت، فصاحت
لغت نامه دهخدا
گنگی. [گ ُ ] ( حامص ) لکنت و گرفتگی زبان. ( آنندراج ). خَرَس.بَکَم. بَکامة. ( منتهی الارب ). صفت گنگ:
در سخن دُر ببایدت سفتن
ورنه گنگی به از سخن گفتن.سنایی.|| عدم فصاحت. ( یادداشت مؤلف ): هیچ چیز نیست که از او هم تن را فایده بود و هم روان را که غم را ببرد و بدل وی شادی آرد و بخل ببرد و بدل وی سخاوت آرد و گنگی ببرد و بدل وی فصاحت آرد... مگر شراب مسکر. ( هدایةالمتعلمین ربیعبن احمد الاخوینی البخاری ).
فرهنگ معین
(گُ ) (حامص. ) لکنت و گرفتگی زبان.
فرهنگ فارسی
۱ - عدم قدرت تکلم: عقرب ( دلالت کند بر... ) کری و گنگی و علت چشم... ۲ - عدم فصاحت: هیچ چیز نیست که از او هم تن را فایده بود و هم روان را که... گنگی برد و بدل وی فصاحت آرد... مگر شراب.
فرهنگستان زبان و ادب
{vagueness} [زبان شناسی] وضعیتی که در آن یک واحد زبانی، معنای کاملاً مشخص و دقیقی ندارد و نسبی است
ویکی واژه
sordità
لکنت و گرفتگی زبان.
جمله سازی با گنگی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 طبیب حاذق لطفش تواند برد اگر خواهد ز نرگس علت کوری ز سوسن آفت گنگی
💡 باغ جهان مبین و حدیثش مگو از آنک کوری درو ز نرگس و گنگی ز سوسن است
💡 چنین آورد در نظم آن سمن بوی که بشنو قصهٔ گنگی سخن گوی
💡 گفتمش بیچاره گنگی یا کری؟! یا تو هم چون من به حال دیگری؟!
💡 فاش از سر هر مویی صد گونه سخن گفته اما همه از گنگی بی کام و زبان مانده
💡 آنکه گر آلای او را گنج بودی در عدد نیستی جذر اصم را غبن گنگی و کری