لغت نامه دهخدا
گنجانیدن. [ گ ُ دَ ] ( مص ) گنجیدن کنانیدن و گنجیدن فرمودن. ( ناظم الاطباء ). گنجاندن. جای دادن. جای دادن در:
هزار سلطنت دلبری بدان نرسد
که در دلی هنر خویش را بگنجانی.حافظ.
گنجانیدن. [ گ ُ دَ ] ( مص ) گنجیدن کنانیدن و گنجیدن فرمودن. ( ناظم الاطباء ). گنجاندن. جای دادن. جای دادن در:
هزار سلطنت دلبری بدان نرسد
که در دلی هنر خویش را بگنجانی.حافظ.
(گُ دَ ) (مص م. ) جای دادن، گنجاندن.
( مصدر ) جای دادن چیزی را در چیزی یا محلی گنجیدن فرمودن: هزار سلطنت دلبری بدان نرسد که در دلی هنر خویش را بگنجانی. ( حافظ )
جای دادن، گنجاندن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 آزتکها، اعمال مذهبی معاصران خود را نیز در این باورها گنجانیدند؛ از جمله آداب و رسوم مردم پوئبلا، خلیج کوست، هواستک، و میشتکهای اوآهاکا. این پذیرش آگاهانهٔ آداب و رسوم بیگانگان، پیروزی آنها را تکمیل و تحکیم کرد و برایشان وحدت فرهنگی به ارمغان آورد.