کژبین. [ ک َ ]( نف مرکب ) کژبیننده. کژچشم. ( آنندراج ). لوچ چشم. احول. ( ناظم الاطباء ). دوبین. ( فرهنگ فارسی معین ). || بدخواه. نابکار. ( ناظم الاطباء ):
ما زان دغل کژبین شده با بی گنه در کین شده
گه مست حورالعین شده گه مست نان و شوربا.مولوی ( از فرهنگ فارسی معین ).
( ~. ) (ص فا. ) ۱ - لوچ، احول. ۲ - بدخواه، نابکار.
= لوچ
( صفت ) ۱ - دوربین احوال. ۲ - بد خواه نا بکار: ( ما زان دغل کژ بین شده با بی گنه در کین شده گه مست حور العین شده گه مست نان و شوربا ). ( مولوی )
لوچ، احول.
بدخواه، نابکار.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 میشد اندر ضلال آن کژبین میپذیرفت کفر را چون دین
💡 اگر خود خطا رفت تلقین تو نداند جز از رای کژبین تو
💡 چشم کژبین را بگفتم کژ مبین کس کند باور گل خندان ترش
💡 نظر در وی به چشم راست باید جمالش چشم کژبین را نشاید
💡 تا نه بیند بغیر او، او را مشت خاکی بچشم کژبین زد
💡 پاکچشمانند مرد روی تو راه کژبینان نباشد سوی تو