کفس

لغت نامه دهخدا

کفس. [ ک َ ف َ ] ( ع اِمص ) کژی پای چنانکه سرهای پای سوی یکدیگر سپرد و راه رفتن برپشت پای از جانب انگشت خود. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ). کفساء بودن. ( از اقرب الموارد ). || کژی سینه. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ).

فرهنگ فارسی

کژی پای چنانکه سرهای پای سوی یکدیگر سپرد و راه رفتن بر پشت پای از جانب انگشت خرد یا کژی سینه

جمله سازی با کفس

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ز شوره زار نمودار و از خرابه پدید گهی که ابر کفس قطره ای مقطر شد

💡 جهان کفست و صفات خداست چون دریا ز صاف بحر کف این جهان حجاب کند

💡 حاصل بحر ازل گوهر یکدانهٔ اوست صورت انجم و اشکال فلک جوش و کفست

💡 در هر آن کنج دلی که غم تو معتکفست نیم شب تابش خورشید بر آن جا بزند

💡 همان کفست و نخیزد ازو سخا و کرم همان دلست نجنبد درو شجاعت ها

💡 طبعش بگه فضل، نه طبعست، که بحرست کفش بگه جود، نه کفست، که کانست

رجل القوس یعنی چه؟
رجل القوس یعنی چه؟
قمبل یعنی چه؟
قمبل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز