لغت نامه دهخدا
پنچ. [ پ ُ ] ( انگلیسی، اِ ) مخلوطی از مسکری سخت قوی با اجزاء دیگر مانند آب لیمو و چای و قند و جز آن.
پنچ. [ پ ُ ] ( انگلیسی، اِ ) مخلوطی از مسکری سخت قوی با اجزاء دیگر مانند آب لیمو و چای و قند و جز آن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 رخم ز دیده پر از خالهای شنگرفی بر از تپنچه پر از شاخهای نیلوفر
💡 درخت افگن، از آن درخت بلند به نیروی سر پنچه شاخی فگند
💡 ساعد عقد سپیچ از سرچه میپیچیم ازو پنچه در میافکند با دست کوتاهم دگر
💡 تو شهبازی و بر خون ملخ پنچه نیالایی هُمایی تو نمیزیبد که با عُصفور بنشینی
💡 چه مایه زال رسن ریس را که پنچ پشیز به دست آمده از دسترنج چندین سال
💡 چنار پنچه گشاده است و نی کمر بسته است دعا و خدمت دستور و صدر دنیی را