پنجه زدن. [ پ َ ج َ/ ج ِ زَ دَ ] ( مص مرکب ) پنجه انداختن برای زورآزمائی. || ستیزه کردن. نزاع کردن:
پس از پنجاه چله در چهل سال
مزن پنجه درین حرف ورق مال.نظامی.آفت این پنجره لاجورد
پنجه در او زد که بدو پنجه کرد.نظامی.پنجه با شیر و مشت بر شمشیر زدن کار خردمندان نیست. ( گلستان ).
با شیر خود چه پنجه تواند زدن شغال.سلمان ساوجی.کشتی شکسته باد مخالف کناره دور
نز دانش است پنجه که با ناخدا زنیم.قاآنی.|| چنگال زدن. با پنجه آزردن.
( ~. زَ دَ ) (مص م. ) ۱ - چنگ زدن. کسی را زخمی کردن. ۲ - کنایه از: درافتادن با کسی، جنگیدن.
( مصدر ) ۱- چنگ زدن باپنجه آزردن.
پنجه انداختن برای زور آزمایی ستیزه کردن
چنگ زدن. کسی را زخمی کردن.
کنایه از: درافتادن با کسی، جنگیدن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 با قضا پنجه زدن گرچه گناهی است بزرگ ترک تدبیر و دعا نیز گناه دگرست
💡 از قضا سخرهٔ هندم، نه ز حرص و نه ز آز کس نیارد به جهان پنجه زدن با تقدیر
💡 با قضا پنجه زدن نبود جهاد زانکه این را هم قضا بر ما نهاد
💡 با تیغ قضا پنجه زدن چون بنشاید بگذار دلیری و به چاره سپر انداز
💡 با خصم زبون پنجه زدن نیست ز مردی صائب سخن چرخ میاور به زبان هیچ
💡 به چشم مست تو از ابلهیست پنجه زدن که راست طاقت این ترک سخت بازو را