لغت نامه دهخدا
ول کردن. [ وِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) در تداول، ول دادن. سر دادن. رها کردن. آزاد کردن. || از دست نهادن. || ترک گفتن. ادامه ندادن.
- ولش کردن؛ در تداول، ول کردن. رها کردن. آزاد گذاردن.
ول کردن. [ وِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) در تداول، ول دادن. سر دادن. رها کردن. آزاد کردن. || از دست نهادن. || ترک گفتن. ادامه ندادن.
- ولش کردن؛ در تداول، ول کردن. رها کردن. آزاد گذاردن.
(مصدر ) ول دادن
💡 گفت: اگر بول کردن نتوانی، توانستن آن را به چند خریداری؟ گفت به نیم دیگر ملکم. گفت: پس حکومتی که به بهای جرعه آبی و بولی ارزد، مفریبدت.
💡 وگفت: چون حق ظاهر شود عقل معزول گردد هر چند حق به مرد نزدیک میشود عقل میگریزد زیرا که عاجر است عاجزی را هم ادراک بعاجزی بود و معرفت ربوبیت نزدیک مقربان حضرت باطل شدن عقلست از بهر آنکه عقل آلت اقامت کردن عبودیت است نه آلت دریافتن حقیقت ربوبیت و هر کرا مشغول کردند باقامت بندگی و از وی ادراک حقیقت خواستند عبودیت از او فوت شد و به معرفت حقیقت نرسید و گفت: فاضلترین عبادت غایب شدن است از اوقات.
💡 عقلهای اولینش یاد نیست هم ازین عقلش تحول کردنیست
💡 خویشتن مشغول کردن از ملال باشدش قصد از کلام ذوالجلال
💡 باشد که علم هجو بکه افتد او ما بقول کردن و من مفتی
💡 و گفت: اصل عداوت از سه چیز است طمع در مال و طمع در گرامی داشتن مردمان و طمع در قبول کردن خلق.